
بيا جانا كه فصل برف و گاه سوز و سرما شد مهيا بزم شادي در شب زيباي يلدا شد
انار و هندوانه مي زند چشمك روي كرسي كنارش تخمه و آجيل و شيريني مهيا شد
صفاي قصه مادر بزرگ و كشمش و گردو دوباره خاطرات كودكي در سينه احيا شد
شعر از : غلامرضا هاشمي
|
يلداي خاطره ها
بيا جانا كه فصل برف و گاه سوز و سرما شد مهيا بزم شادي در شب زيباي يلدا شد انار و هندوانه مي زند چشمك روي كرسي كنارش تخمه و آجيل و شيريني مهيا شد صفاي قصه مادر بزرگ و كشمش و گردو دوباره خاطرات كودكي در سينه احيا شد شعر از : غلامرضا هاشمي + نوشته شده توسط غلامرضا هاشمی در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ و ساعت
10:19 |
بیا ساقی مرا در این ضیافت مست صهبا کن به یک پیمانه این دل را مثال رود و دریا کن
به من نوشان از آن جامی که از دل غصه بر دارد به وسعت سینه ام را همچنان صحرای سینا کن
بزن مطرب به چنگ و ارغنون از نغمه داوود برای این دل پژمرده هم حکم مسیحا کن
ز جام معرفت بنما گلوی تشنه را سیراب دمی فارغ مرا از این همه پنهان و پیدا کن
به لطف گوشه ی چشمی شفا ده بر دل ریشم و آنگه بی نیازم از تمام زشت و زیبا کن
بکش آن تیغ ابرو و بیا در پهنه ی میدان مرا در بند آن گیسوی همچون شام یلدا کن
ز دیروز و ز امروزم ندارم ذره ای حاصل صراحی را پر از باده برای روز فردا کن
شعر از غلامرضا هاشمی + نوشته شده توسط غلامرضا هاشمی در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ و ساعت
10:40 |
|
|