سوگ ياس

                                     

غم اندر سينه‌ام امشب فزون از آب دريا شد

 

 

سيه دارد فلك بر تن چو گاه سوگ زهرا شد

به مشرق سر برهنه چهره خورشيد شد ظاهر

 

 

رخ مهتاب شد نيلي از اين ظلمي كه بر پا شد

نظر بر آسمان كردم و ديدم ابر بغض‌آلود

 

 

ز اشك چشم او سيراب كوه ودشت وصحرا شد

نمي‌دانم مدينه از چه رو اينسان شده خاموش

 

 

گلويش مي‌فشارد غصه مردي كه تنها شد

به شب هنگام آن گوهر به زير خاك شد پنهان

 

 

زمين شد آسماني،زان گران‌گنجي كه آنجا شد

به شهر خفته پاشيدند گوني خاك غفلت را

 

 

نفهميدند آن شب را، به هنگامي كه فردا شد

سَموم جاهليت ياس را در باغ پرپر كرد

 

 

شقايق داغ گشت ولاله از خون جام صهبا شد

چو خورشيد جهان‌آرا به گوش ماه نجوا كرد

 

 

رخ مهتاب شد رخشان و چون خورشيدزيبا شد

سحرگاهان ز فرقت تكيه بر ديوار زد شمشاد

 

 

ز آب ديده آن رخسار زيبا همچو دريا شد

ز داغ ياس در گلشن برآمد ناله بلبل

 

 

به لرزه غنچه گل برفراز شاخ رعنا شد

به عرش ايزدي بر تختي از نور آن گل رعنا

 

 

به سوي باغ رضوان رفته و مهمان بابا شد

 

التماس دعا - غلامرضا هاشمی

+ نوشته شده توسط غلامرضا هاشمی در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ و ساعت 18:0 |


Powered By
BLOGFA.COM