دشمن در خانه (دفاع مقدس)

هوا گرفته نفس ها به سینه سنگین بود

کلاغ جای قناری میان پرچین بود

 

ز چکمه های ستم خاک مهربانی ها

به خون نشسته و رخسار ، زرد و زخمین بود

 

به روی شاخه ی مجنون به جای بانگ هَزار

نوای بوم ، پراکنده در بساتین بود

 

صدای غرش خمپاره ، نعره ی اژدر

نوای ناله ی افتاده بر روی مین بود

 

به خاک پاک وطن پای اجنبی دیدم

همان که سرمه ی چشم همه خواتین بود

 

به روی سینه ی حق چکمه های اهریمن

سپیده بسته و زنجیری شیاطین بود

 

به جای مهر و محبت ، جفای دژخیمان

نوای مرغ چمن ، ناله های غمگین بود

 

شکفته برگ شقایق میان دشت و دمن

ز خون لاله ، بیابان چه سرخ و رنگین بود.

 

غلامرضا هاشمی

+ نوشته شده توسط غلامرضا هاشمی در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ و ساعت 9:49 |

                

  ماه مهر                        

مهر ، ماه مهربانی آمده

در طبیعت شادمانی آمده

 

در فضا پیچیده عطر مدرسه

علم و دانش را جوانی آمده

 

مهد کودک پر شده از شوق وشور

موسم شیرین زبانی آمده

 

فصل انگور و انار و خربزه

کیوی و لیمو امانی آمده

 

باغ و بستان گشته چون شهر فرنگ

سبزو زرد و ارغوانی آمده

 

همچو لاله ، گونه ی سرخ انار

به ، به رنگ زعفرانی  آمده

 

سار بسته کوله پشتی بهر کوچ

موسم نو خانمانی آمده

 

باغ شد خالی ز آواز هَزار

زاغ بهر زندگانی آمده

 

برکه از ابر سیه گه تیره و

گه به رنگ آسمانی آمده

 

از صدای باد بین شاخه ها

نغمه های جاودانی آمده

 

پرده ی صد رنگ گشته بوستان

سرو بهر پرده خوانی آمده

 

چهره ی دهقان شده خندان و شاد

وقت عیش و کامرانی آمده

 

غلامرضا هاشمی

+ نوشته شده توسط غلامرضا هاشمی در شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ و ساعت 8:8 |

شهریور
×××××××××××
بیا ساقی که گاه عیش رندان است شهریور
هوایش باب طبع گلعذاران است شهریور

به روی تاک چون گوهر عیان شد خوشه ی انگور
تو گوئی معدن یاقوت رخشان است شهریور

بدیدم باغبان دارد سبد از فندق و گردو
لبش گوئی مثال پسته خندان است شهریور

انار سرخ جا خوش کرده نزد آن بهِ زرین
بدانستم رخش زیبا ز آنان است شهریور

چو فرمانده حضور مهرگان را داده در فرمان
اطاعت کرده و در بند فرمان است شهریور

کتاب و دفتر و کاغذ مهیا کرده بهر وی
گمان دارم که چون طفل دبستان است شهریور

اگر پاییز فصل نوبهار عاشقان باشد
یقینا" جای بار انداز آنان است شهریور

غبار و گرد تابستان اگر در باغ و بستان است
به عزم شستشو با آب باران است شهریور

هوا کم کم خنک گردیده و خورشید شد دلچسب
ملس باد صبا در طرف بستان است شهریور

خبر آمد که از ره کاروان مهر می آید
به شادی سوی استقبال آنان است شهریور

ز دلدار خزان صد نامه و پیغام سوی یار
ولیکن قاصدک در کوچه حیران است شهریور

بنای کاخ زیبایی تابستان شده لرزان
تلاش هاشمی بر نقش ایوان است شهریور

غلامرضا هاشمی

+ نوشته شده توسط غلامرضا هاشمی در پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۰ و ساعت 11:12 |

 

                      

از لقمان حكیم بیاموزیم...

لقمان حكیم، غلام سیاهی بود كه در سرزمین سودان چشم به جهان گشود. گرچه او چهره ای سیاه و نازیبا داشت، ولی از دلی روشن، فكری باز و ایمانی استوار برخوردار بود. او كه در آغاز جوانی برده ای مملوك بود، به دلیل نبوغ عجیب و حكمت وسیعش آزاد شد و هر روز مقامش اوج گرفت تا شهره ی آفاق شد.

او مردی امین بود، چشم از حرام فرو می بست، از ادای حرف ناسزا و بی مورد پرهیز می كرد و هیچگاه دامن خود را به گناه نیالود و همواره در امور زندگی شرط عفت و اخلاص را رعایت می كرد.

اوقات فراغت خود را به سكوت و تفكر در امور جهان و معرفت حق تعالی می گذراند و برای گذراندن امور زندگی به حرفه خیاطی و یا درودگری مشغول بود. (بعضی گویند لقمان بنده ای بود حبشی كه از راه شبانی معیشت خود را می گذراند.)

لقمان از خنده بی مورد و استهزاء دیگران پرهیز می كرد و هیچگاه اراده  خود را تسلیم خشم و هوای نفس نمی كرد. از كامیابی در دنیا مغرور و از ناكامی اندوهگین نمی شد و صبر و شكیبایی او به حدی بود كه با از دست دادن چند فرزند، از سر زبونی دیدگان خود را به سرشك غم نیالود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط غلامرضا هاشمی در دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۰ و ساعت 15:42 |
پایان مهمانی

                               

ای ساقیا آماده شو پایان مهمانی رسید

هنگامه ی برچیدن این خوان رحمانی رسید

 

بر جام مهمانان بریز از باده ی گلرنگ عید

این می برای عاشقان از فیض ربانی رسید

 

یک ماه با خیل ملک همسفره بودیم ای دریغ

آمد به پایان این شعف، حالات انسانی رسید

 

یک ماه گر با ذات حق بستیم عهد بندگی

هنگام استمرار بر این عهد یزدانی رسید

 

آیات حق بر قلبمان نور الهی داده بود

اکنون زمان حفظ این آیات قرانی رسید

 

با لطف ذات حق اگر ابلیس در زنجیر شد

هنگامه ی حبس ابد از بهر زندانی رسید

 

پرونده ی زهد و ریا بر باده نوشان بسته شد

هاتف ندا در داد هان، وقت مسلمانی رسید

 

ارباب رحمت بندگان خود نوازش داد و گفت

ای بندگان وقت وداع با نفس شیطانی رسید

 

پیرم نصیحت کرد و گفت ای هاشمی بیدار شو

بر نفس کم کن بندگی ، هنگام خاقانی رسید.

 

                                                             غلامرضا هاشمی

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا هاشمی در یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ و ساعت 15:43 |


Powered By
BLOGFA.COM